به سوی تو، به شوق روی تو...
سلام رفقای خویم.
حال و احول؟ خوبید؟ خوشید؟ دماغ تان چاق؟ جیب هاتان پر پول؟ نمره ها همه بیست؟ اعصاب ها آرام؟ خلاصه امیدوارم کیف تان کوک باشد و دل تان خوش...
اگر از حال ما هم پرسید، خوبیم، شکر خدا .ملالی نیست جز دوری شما. این چند صباح دوری و جدایی هر طور هست می گذرد تا ماه مهر از راه برسد و باز مدرسه آغاز شود!
خودمانیم، از کودکی حالم از روزهای بازشدن مدرسه بد می شد، از آن آهنگ "مدرسه ها وا شده ..." از صف ایستادن ها، دعوا کردن های تو حیاط، از مشق ننوشتن و تنبیه شدن ها، از خیلی چیزها، از خیلی چیزها.
حالا اما انگار که آدم دلش تنگ می شود. دوست دارد باز بیاید و هی هر روز ریخت شماها را تماشا کند. بیاید سر کلاس متلک های بازمزه ایمان را بشنود، فریاد بزند از خنده، از دست پژمان حرص بخورد، مرتضی را دریابد... آدم دوست دارد علیرضا را ببیند که همینطوری بی دلیل مغلطه کند و بحث راه بیاندازد و حبیب شفاف بلند شود جلوی کلاس بایستد و با لبخند از ما بخواهد که آرام شویم.
آدم دوست دارد بیاید کلاس ببیند که محسن خودش را از بجنورد چطور می رساند، بیاید جماعت نسوان را اذیت و متلک باران کند، تا آن ها هم حرص بخورند و حال مان را بگیرند، که نوشته می شود عمرا، خوانده می شود عمرن!
آدم بیاید از محضر اساتید استفاده کند حتی، غرق در شعرهای استاد یار احمدی شود، سر کلاس استاد مهرطلب بی دلیل بخندد و اشک بعضی ها را در بیاورد. بیاید با استاد رضائیان قرار کنفرانس بگذارد، بعد بپیچاند!! بیاید صبر و استقامت استاد رمضانیان را تحسین کند، آدم بیاید هی جلوی استاد شریعتی درس بلد نباشد و خجالت بکشد. یا که برای شب امتحان دروس استاد دانشمندی نذر و نیاز کند.
آدم بیاید کلاس، تا گرسنه شود، بعد از کلاس برود پایین، اغذیه کثیف نوش جان کند، خوراک هندی مثلا، رویش سس بریزد، اعصابش از دست سر و صدای جماعت خرد شود. یا بیاید در صف چای و نسکافه بایستد...
آدم دوست دارد بیاید دانشگاه، توی محوطه ی زیبایش قدم بزند. به دخترهایی که آنجا را با سالن عروسی اشتباه گرفتند بخندد. بیاید برود توی نمازخانه از بوی جوراب سرگیجه بگیرد!
آدم دوست دارد بیاید صدای تمرین ویلونی که از کلاس های فرهنگسرا به گوش می رسد را بشنود و برای کارگران خدمات که در حال آبیاری فضای سبز هستند دست تکان دهد. آدم دوست دارد برود انتشارات، در را باز بگذارد تا آن چند نفر کارمند مهربانش حرص بخوردند و بگویند که لطفا درب را ببندید. آدم دوست دارد بیاد توی راهرو ها هی به تابلو اعلانات خیره بشود و ببیند که تازه چه خبر است.
آدم خیلی چیزها را دوست دارد، خیلی آدم ها را دوست دارد، خیلی جاها و مکان ها را دوست دارد، خیلی، آنقدر که این نوشته به گفتنش قد نمی دهد.
برای اینکه به دلتنگی هایمان برسیم، فقط یک ماه و اندی دیگر صبر کنید، باشد که باز بینیم، دیدار آشنا را ...
